آخرین مطالب

ظهر در یک کوچه

مردی در زیر سایه ی درختی روی چهارپایه ای نشسته ست. جلوتر که می روم، پیراهن بزرگ کرم رنگی که با خط های سفیدی طرح داده اند، بر تن

ماجراهای من و پیشی

ماجرا از آنجا شروع می شود. آن روز کله سحر حوالی ساعت پنج صبح بیدار شدم. بعد از خوردن صبحانه ای که برای همسرجان تدارک دیدم حوالی ساعت شش

دو بیتی های بابا طاهر

    خوشا آن دل که از غم بهره ور بی بر آن دل وای کز غم بی خبر بی ته که هرگز نسوته دیلت از غم کجا از

دورترین نزدیک من

روی لبه ی نرده های تراس نشسته ام، پیراهن قرمزی که هیچوقت فرصت پوشیدنش نشد را به تن کرده ام. باد می وزد و در گیسوانم می پیچد. صدایش

یک قاچ کتاب _ بعضی ها هیچوقت نمی فهمند

کتاب بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند به نویسندگی کورت توخولسکی و ترجمه محمد حسین عضدانلو را مطالعه کردم.   در ابتدای این کتاب ذکر شده است که طرف

نوشتن در رابطه با جملات قصار ٢

“آدم برای پول یا شهرت نمی نویسد. می نویسد که زنده بماند. ری برادبری”     جمله ی قصار بعدی کتاب قدرت نوشتن استاد کلانتری   (شاید بهتر باشد