رز سفید

گل رز رو پرت کرد.

رز سفید گوشه ای کنار سطل زباله افتاد.

همه با حسرت به زیباییش خیره شده بودند.

بوی خوش رز همه جا پراکنده شد.

زباله های دیگ که غذا های گندیده و میوه و هزار چیز دیگه بودن خیلی خجالت می کشیدن.

ظرف غذای پلاستیکی گفت : یادش بخیر اوایل منم بوی خوبی داشتم، مثل همین رز

غذای توی نایلون آبی رنگ گفت : میدونم چی میگی خواهر، منم مثل تو بودم. ولی اون خیلی قشنگه

بطری آب معدنی گفت : خیلی ظریفه فکر می کردم ظریف ترین عضو اینجا شیشه بود. الان دیگه مطمئنم این رز هست.

شیشه شکسته گفت : من که دعوای تلخی زندگیم رو به فنا داد. حس میکنم سرنوشت این رزهم مثل گلهای من بوده.

میوه های له شده و کپکی باهم گفتن : گلهای تو!

بطری آب معدنی گفت : آره یه زمانی گل های رنگی زیادی توی دلش آب میخوردن و زندگی میکردن

میوه های له شده و کپکی گفتن : خب اونا کجا هستن؟

شیشه گفت : آخرین بار که دیدمشون خانمی داشت خورده های تنم رو ازشون جدا می کرد. چندتاشون زخمی شده بودن ولی دورشون ننداخت. اونا رو توی یه ظرف دیگه گذاشت. میدونی این شکستن من رو نکشت. ولی آسیب زدن من به گلهام قلبم رو شکوند. فکر نمی کردم منی که بهشون سرپناهی داده بودم، یه روزی مایه عذابشون بشم.

قوری قرمز شکسته گفت : ناراحت نباش خواهر تو که اینو نخواستی.

شیشه شکسته گفت : ولی کاش حداقل عذابشون رو نمی دیدم. صدای جیغ گلهام وقتی گلبرگ های آسیب دیدشون جدا می شد هنوز توی گوشمه.

شیشه شکسته اونقدر ناراحت بود که یه ترک بزرگ دیگه برداشت.

گربه ای سفید و نارنجی نزدیک سطل زباله شد. رز سفید رو بو کرد. فهمید که خوردنی نیست، پس از روش رد شد. یه پرش زد و روی کوه زباله های سطل پرید.

صدای اذیت شدن هر کدوم از زباله ها بلند شد.

شیشه شکسته به رز نگاه کرد و گفت : رز سفید قشنگ فکر نمی کردم تو هم مثل ما بشی، دوست داشتم همون جوری زیبا بمونی و نگاهت کنم.

رز سفید آهی کشید و گفت : چرا میخواستی من رو نگاه کنی و گلهای خودت رو تصور کنی؟

شیشه شکسته گفت : آره

رز سفید گفت : ولی کاش من یادآور کسی برات نبودم. دوست داشتم برای شکستن و پر پر شدنم ناراحت بشی.

شیشه شکسته گفت : معذرت میخوام رز ولی تو هنوزم منو یاد گلهای خودم می ندازی.

رز سفید گفت : میدونی وقتی اون مرد اومد توی گلفروشی و منو برداشت. خنده روی لبم نشست. فکر کردم اون زن از دیدنم خیلی خوشحال میشه.

شیشه شکسته گفت : هر زنی از دیدن گل خوشحال میشه.

رز سفید گفت : دست روی گلبرگ هام کشید. اشک هاشو دیدم که سرازیر شد. بعدش رو به مرد گفت : « یاد روز عروسی مون افتادم. پشیمونم که اون روز عشقت رو باور کردم و از ته قلب پذیرفتم.» بعدش هم من رو روی میز رها و کاغذی رو امضا کرد. وقتی اون رفت مرد بلند شد و من رو برداشت. فکر کردم تا زمان مرگم پیش اون می مونم. ولی اونم برای آخرین بار به من نگاهی انداخت و من رو رها کرد.

زندگی کوتاه من یادآور خاطرات تلخ بقیه شد. حس بدی دارم کاش وقتی غنچه بودم می چیدنم و باز نمی شدم.

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *