سنگ قبر

چشمامو وا کردم. توی یک محیط سرد و مه آلود بودم. بالای سرم آسمان دیده نمی شد. همه جا طوسی کمرنگ ترسناکی بود. درخت ها لخت و عریان بودند. صدای جغدی از دور دست ها شنیده می شد. یا شاید همین نزدیکی ها بود و من نمی دیدمش. بر دست هایم تکیه دادم تا بلند شوم. زیر دستم پر از برگ های طلایی و نارنجی درختان بود. انگار یک هوا همه درختان برگهایشان را برای زمین قربانی کرده بودند. بلند شدم و لباس هایم را تکاندم. سرم را به چهار طرفم می چرخاندم. دور خودم پیچ می خوردم. اینجا کجا بود و من اینجا چه می کردم. صدای ماشینی به گوشم خورد. اوایل آرام و با قدم های بلند به سمت صدا رفتم. قدم هایم به مرور سریعتر شد و با حالت دویدن به سوی صدا می رفتم. شاید کسی می توانست من را از این ناکجا آباد دور کند. هر چه به صدا نزدیکتر می شدم فضا متروکه تر بود. کم کم سنگ های قبر نمایان شد. من در قبرستان شهر بودم. چند نفر را کمی دورتر دیدم. خواستم صدایشان کنم و جلو بروم. ضربان قلبم آرام آرام شدت می گرفت. عرق سردی بر پیشانی ام نشسته بود. کمی جلوتر رفتم و پشت یکی از سنگ قبر ها خودم را مخفی کردم. نفسم به سختی بالا می آمد. چند نفر با لباس هایی مشکی با بیل و کلنگ کنار قبری تازه کنده شده ایستاده اند. ماشینی می آید همان نزدیک می ایستد. راه گلویم تنگ می شود. کت قهوه ای رنگم را در می آورم. روی پاهایم می گذارم. دستم روی یقه پیراهنم هست و مدام آن را از گردنم دور می کنم. دونفر آدمی را که دست و پاهایش بسته شده از عقب ماشین بیرون می آورند. کتی قهوه ای رنگ و شلواری مشکی بر تن دارد. روی چشم هایش را پارچه ای مشکی رنگ گرفته است. قیافه ی آدم بی جان برایم آشنا می آید. چشم از آنها برمی دارم. حسی در وجودم می گوید آدم هایی برای کمک خواستن نیستند. چشم هایم را می بندم و پاهایم را دراز میکنم. چند نفس عمیق می کشم. تاثیر چندانی ندارد. با تکیه کردن بر سنگ قبر ها و درخت ها به سمت آن آدم ها می روم. بی توجه به من و درخواست کمک هایم، بعد از اتمام کارشان سوار ماشین مشکی رنگ می شوند. ماشین دور می زند و آرام راهی مقصد می شود. روی قبر تازه ی آن آدم بی جان می افتم. روی قبرش را پر از برگ درختان کرده اند. سرم به سمت سنگ قبر کج می شود. روی سنگ قبر اسمم را می بینم که حک شده است. تاریخ فوت دیروز خورده است. به خودم و لباسهایم دست می زنم. من اینجا هستم. چه کسی در این قبر دفن شده است. نفسم با صدای کرختی بالا می آید. صدای قلبم را می توانم بشنوم. می نشینم و با دستهایم خاک را می کنم. از ناخن هایم خون قرمز رنگ سرازیر می شود و سطح خاک را خیس می کند. نه این من نیستم. من زنده ام من نمی توانم مرده باشم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *