ماجراهای من و پیشی

ماجرا از آنجا شروع می شود. آن روز کله سحر حوالی ساعت پنج صبح بیدار شدم. بعد از خوردن صبحانه ای که برای همسرجان تدارک دیدم حوالی ساعت شش صبح، همسر جان را بدرقه کردم. خواب از چشمانم گریخته بود. خوابیدن دوباره ام محال بنظر می رسید. هر طور شد تا ساعت هشت بیدار بودم اما در حین کتاب خواندن به خواب رفتم. دو ساعتی خوابم برد و باز بیدار شدم. آخر شب هم که بماند از فرط خستگی سریعتر سر بر بالین نهادم. طبق ساعت برنامه ریزی شده مغزم همان حوالی صبح دیروز دوباره بیدار شدم. به کله ام زد که اول صبحی نگاهی به پشت بام بیندازم و لباس های آویزان شده را که خشک شده اند، پایین بیاورم. پشت بام رفتن و شکه شدنم بماند. سه تا توله پیشی همراه مادرشان آمده بودند. جرات باز کردن در را نداشتم. توله ها مدام در حال ورجه وورجه بودند. تذکر های پیشی مامان هم چند ثانیه ای عمر می کرد. بدبختانه گل های بیچاره، خاک گلدان بعد از عمری ریشه شان را ترک گفته بود. البته به اجبار و زور پنجول های توله گربه ها از گل و ریشه جدا گشته بودند. طفلکی بدجور دلم به حال گل های زیبایم سوخت. لامصب ها به یکی هم پیله نمی کردند تقریبا وضعیت همه گل ها همین بود. نگاهی به توله ها انداختم، اینکه مادرشان آنها را تا پشت بام راهی کرده دلیل بر گرسنگی زیاد از حدشان باید باشد. می ترسیدم نزدیکشان شوم. از پنجره کوچکی که در پشت بام بود و با پرتاب هایی که هدف نامعلومی داشت چند تکه گوشت بهشان دادم. حقیقتا اوایل می ترسیدم پیشی مامان یا توله هایش از فرط گشنگی به من حمله ور شوند. من هم ناخواسته جیغ بنفشی بکشم و همسایه ها را بیدارم کنم. اما پرت کردن گوشت بنظرم درست نیامد. پیشی مادر من را آدمی مطمئن دیده که توله هایش را آورده است. پس در را وا کردم و گوشت ها را برایشان گذاشتم. در کمتر از چند دقیقه همه را یک لقمه کردند. و باز میو میو کنان پای در ایستاده بودند. هنوز گرسنه بودند، باید سیرشان می کردم. پس چند باری قوطی های تن ماهی را پر شیر کردم و برایشان گذاشتم. دو تا از توله ها فرز و بی باک بودند. یکی از آنها به نسبت دوتای دیگر قیافه ای ریزه میزه داشت و با اینکه داخل می رفتم اما باز جرات نداشت به شیر نزدیک شود. بیچاره بزدل دلم برایش می سوخت برای همین ریزه و لاغر مانده است. بعد از گذشت عمری و تمام شدن حداقل نصف شیر شهامت به خرج می داد و می آمد ته مانده سفره کوچکشان را میل می کرد.

تا یادم نرفته است این را هم بگویم. اسم دوتا از توله ها را که شبیه مادرشان هستند شنگول و منگول گذاشتم اسم دیگری که بدجور چشمم را گرفته است و نقطه های نارنجی رنگی هم روی کمرش دارد را حبه انگور گذاشتم. حبه انگور پشت بام ما خیلی شر است. نگاهم می کند نمی ترسد که بماند با آن دندان های ریزه میزه و درنیامده اش برایم خط و نشان می کشد. لابد با خودش می گوید یا به من غذا می دهی یا گازت می گیرم.

دندانی هم برای گاز گرفتن ندارد. اما از شهامت و زرنگی اش خوشم می آید.این توله نارنجی رنگ که شاید بهتر است اسمش را به پرتقال یا نارنگی تغییر دهم صاحب قلب من شده است.

از عکس ها هم گویاست که خاک های گلدان را مورد عنایت خودشان قرار داده بودند و پر از تخیله ی معده شان هست.

چند سنگ بزرگ هم برای خودشان گیر آورده بودند و یجورایی مشغول توپ بازی یا سنگ بازی بودند.

چند عکس و گپ و گفت توله ها :

 

 

شنگول : هی این مال منه برو اون یکی گلدون مال تو

حبه انگور: باشه بزار برم ببینم چی اون تو هست.

شنگول: حبه انگور بیا جاهامونو عوض کنیم، موافقی؟!

حبه انگور : آره بیا

شنگول : حبه انگور

حبه انگور : بله

شنگول : بازم جامونو عوض کنیم؟!

حبه انگور: نخیرم بشین سرجات

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *