تاریکی

چهره اش نگران و خبر از ترسی درونی می داد که قصد بیان کردنش را نداشت. نمی خواست به زبان بیاورد. فضای خانه هر ثانیه تاریک تر می شد. پرده هایی روی پنجره ها می کشید. زیر لبش هم خبر از خوبی های ماندن در تاریکی و جرات و جسارتی که به او می داد، می گفت. حرف، من فقط خوبی تو را می خواهم، هم هر از گاهی بین حرف های دیگرش تکرار می شد. زبان بدن و زبان دهانش قاصر از تکرار همیشگی جمله نمی خواهم جسور باشم بود. چه چیزی درون جلد این پیرزن نهفته شده بود که مدام اصرار داشت ساعت هایی که آفتاب غروب می کرد باید مدت کوتاهی هم خانه در تاریکی مطلق فرو رود. همیشه از خاطره ها و داستان هایی قدیمی می گفت که دیدن خداحافظی نور آفتاب با زمین عواقب شومی در بر دارد. با خداحافظی آفتاب موجوداتی از روی زمین شروع به پرواز و رفتن می کنند که دیدن کوچکترین روزنه نوری توجه آنها را جلب می کرد و به خانه فرا می خواند. نشستن در تاریکی با دیدن موجودات غیر طبیعی سخت بود اما اگر صاف و ساکت گوشه ای می نشست متوجه حضورش نمی شدند. اگر هم چشم هایش را می بست با ضربه های چوب باریکی که در دستان پیرزن بود. وادارش می کرد چشم هایش را باز بگذارد و همه چیز را ببیند. می گفت بچه ها این چیزها را به راحتی می بینند و خودش سن و سالی ازش گذشته و چشم هایش کم سو شده است. اگر هم جیغ و داد راه می انداخت، موجودات‌ سمتش می رفتند. پس نشستن با چشم باز بدون کوچکترین حرفی باعث می شد  خطری هم او را تهدید نکند. هر بار بعد از روشنایی دوباره در خانه اظهاراتش از دیدن موجودات عجیب بیشتر و بیشتر می شد. پیرزن خوشحال از اینکه هر روز عده بیشتری از آنها خانه را ترک می کنند، ذوق می کرد. معتقد بود، بار و بندیل را جمع می کنند و راهی مسیری که آفتاب روانه شده بود می شدند. فقط یکی دو تا از پنجره ها مانده بود که خانه در تاریکی مطلق مستغرق شود. بلند می شود و به دیدن آفتابی که حالا به او پشت کرده بود می رود. دست هایش را به شیشه های پنجره می چسباند. طوری که بخواهد آفتاب را صدا بزند و یا دستش را بگیرد و از رفتن منصرفش کند. اما بی توجهی آفتاب به او و ادامه دادن راهش او را ناامید می کند. مردی که از کنار پنجره می گذشت. دوربینی که دور گردنش بود را بر می‌دارد و عکسی ثبت می کند. عکسی که در آن تاریکی، ناامیدی، نگرانی و خداحافظی تلخی از سر ناچاری موج می زند. عکاس هیچوقت دلیل این احساسات نهفته در چهره پسر بچه را نفهمید. اما همیشه از آن پسر بچه به عنوان شخصی یاد می کرد که اتفاقی سر راهش پیدا شده و عکسی خاص نصیب او گشته است.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *