مرز میان ساحل و دریا

در مرز میان شن های ساحل و امواج ساحل، زنی با لباس های کامل خیس و موهایی آشفته افتاده بود. موج هر بار می آمد و بدنش را نوازش می کرد. شبیه  پتویی که هر بار روی تنش را می پوشاند و بعد با باد آرام کنار می رفت. صدای مرغان دریایی و امواج آب در فضا پخش شده بود. در انتهای پیکر نحیفش خون با دریا یکی می شد. مچ پای راستش آسیب دیده بود. خونش بند نمی آمد. کوسه ای لاغر و استخوانی به پای زن حمله می کند. زن یک آن به خودش می آید. با پای دیگرش به صورت کوسه می زند. لنگان از دست کوسه در می رود. جرات ندارد به عقبش برگردد و کوسه را حتی نگاه کند. پیش رویش جنگلی بزرگ و سرسبز سینه گشوده است. درختان بزرگی که هرکدامشان قد و قامتی چنان بلند دارند که دختر دستش به شاخه و میوه های آنها نمی رسد. قدم در میان راه سرسبز جنگل می گذارد. حیوانات زیادی صدایشان از بلندای درخت به گوش می رسد. چند باری صدایش را بلند می کند و کمک می خواهد. اما کسی به فریادش پاسخی نمی دهد. افتان و خیزان در میان شاخ و برگ ها می نشیند. میوه های له شده ی زیر درختان را برمی دارد و می خورد. تاریخ و زمان از دستش در رفته است. در میان تپه صورتی رنگ پس ذهنش صدایی می گوید : «کاش از دریا فاصله  نمی گرفتم…باید حداقل نگاهی به اطرافم می کردم، شاید کسی آن دور و اطراف باشد. باید برگردم به نزدیک دریا و همان اطراف پرسه بزنم.»

میوه ای از بالای درخت به روی سرش می افتد. دستش را بالا می برد و سرش را می خاراند. لابد حیوانات بازیگوش بالای درخت او را دست انداخته اند. آسمان از لا به لای برگهای انبوه درختان به سختی قابل رویت است. تاریکی بر جنگل سایه انداخته است. حتی اگر بخواهد از عمق جنگل دور شود باید تا روشنایی آفتاب صبر پیشه کند. دستش را به تنه ی درختی می گیرد و آرام بلند می شود. هنوز می لنگد، پایش صدمه زیادی دیده است. قبل از رفتن گوشه ی لباسش را با سنگی پاره می کند و به مچ پایش می بندد. چند رد بریدگی روی دست و صورتش دیده می شود. اما گویا خوب شده اند. رد خونی خشک شده تنها باقی مانده است. صدای راه رفتن از دور به گوشش می رسد. در لا به لای درختان خودش را مخفی می کند. چند مرد لاغر با پوستی سبزه شبیه به مردان جنگلی روی تخته چوبی چندین حیوان را که شکار کرده اند، حمل می کنند. دزدکی آنها را می پاید. صدای نفس هایش و ضربان قلبش را نمی تواند کنترل کند. هر لحظه شدیدتر می زنند. خدا را شاکر است که حداقل صدای پایشان به اندازه ای است که صدای پای تو را تشخیص ندهند. در میان راه و تاریکی جنگل چند باری می ایستند و استراحت می کنند. حرف هایشان نامفهوم است و دختر چیزی از صحبت هایشان متوجه نمی شود. بار آخری که برای اطراق می نشینند، یکی از شکارهایشان را که بچه آهویی بنظر می رسد، روی آتیش می گذارند. بوی آتش با گوشت تازه در کل جنگل پراکنده شده است. صدای جلز و ولز سرخ شدن گوشت، چکه کردن چربی های گوشت روی آتش و برشته شدنش، بیش از پیش دل دختر را به ضعف می آورد. در گوشه ای پشت درختی نشسته است. با دهانی باز که هر از گاهی آب از آن پایین می ریزد به گوشت تازه زل زده است. نمی تواند تکانی به خودش بدهد. مطمئن است اگر نزدیک تر برود او را گیر می اندازند. اصلا شاید این تله ای برای گیر انداختن او باشد. مردان دل سیری از گوشت تازه پخته شده را می خورند. همانجا کنار آتش لم می دهند و کمی استراحت می کنند. یکی از آنها بلند می شود. چند مشتی خاک تازه را روی آتش می ریزد و آتش را در جا خفه می کند. با همان لحن حرف زدنشان گویا دستور داده باشد بلند شوند؛ همه بلند می شوند و دنبال او به راه می افتند. خودش چیزی در دست ندارد. اما بقیه مردان هر کدام شکاری یا اسباب شکار را در دست دارند. مرد جلویی قد و قامت چندان بلندی ندارد. اما قوی هیکل بنظر می رسد. بنظر می رسد دور کمرش پوست ماری را پیچیده باشد. در لابه لایش هم چند چاقو را جای داده است. دخترک حدس می زند سر راه آنها باشد. آرام به عقب می رود. مردان بدون اینکه توجهی به او داشته باشند و یا حتی شک داشته باشند که کسی آن اطراف پرسه می زند، رد می شوند. دخترک از یک سو چشمش دنبال مردان است، چون می خواهد حداقل پناهگاهی برای خودش پیدا کند. از یک سو چشمش به گوشت تازه و گرم روی آتش است که هنوز چند تکه کوچک از آن باقی مانده است. چشمش را نمی تواند از گوشت بر دارد. نزدیک تر می رود و شروع به خوردنش می کند. چنان با ولع گوشت را از استخوان جدا می کند و می خورد که انگار سالهاست بدون غذا مانده است. آب از لب و لوچه اش می ریزد. دستهایش کثیف شده اند. با هر کدام از دستانش تکه ای گوشت و استخوان در دست دارد. همه گوشت را هم روی پیراهنش گذاشته است مبادا کسی آن اطراف بیاید و از او بگیرد. موهایش پریشان و هر از گاهی روی صورتش می افتد. بی تفاوت به موهایش و با یک حرکت گردن موهایش را به عقب می اندازد. هر از گاهی بر می گردند و بین لقمه های گوشت و دندان هایش قرار می گیرند. او باز هم با همان دست های چرب و چیلی موهایش را به عقب می اندازد. شکمش برآمده است. زیاد از حد خورده است. همان جا کنار آتش گرم تازه خاموش شده خوابش می گیرد. صبح از خواب بر می خیزد، از گوشت چیزی جز چند تکه استخوان باقی نمانده است. لابد حیوانات جنگل آن را برداشته و برده اند. نفس عمیقی می کشد. با خودش فکر می کند بهتر بود که با آن مردان می رفت شاید حداقل باز هم غذایی برای خوردن جا می گذاشتند. هوا روشن شده است و صدای پرندگان به گوشش می خورد. راهی را در پیش می گیرد. در میان درختان و تخته سنگ ها پرسه می زند. صدای آب از دور دست ها به گوشش می رسد. رد آب را می گیرد. به رودخانه ای می رسد. چندین آهو در کنار رود ایستاده اند و از آب گوارا و زلال رود می نوشند. آهو ها از دختر نمی ترسند و فرار نمی کنند. همان طور گوشه ی آب می ایستند و او را می نگرند. دخترک به آب خیره می شود. چهره اش کثیف و سیاه شده است. دستی در آب می اندازد صورتش را پاک می کند. لباس هایش را در می آورد. توی آب می نشیند و شروع به تمیز کردنشان می کند. آن ها را روی شاخه درختی آویزان می کند. در آب آرام می نشیند، به صدای جریان آب، صدای پرنده ها، هو هوی جغد ها، باد، پاورچین پاورچین رفتن حیوانات روی علف های تازه گوش می دهد. آرامشی در وجودش رخنه می کند. در رویاهایش کلبه ای در وسط جنگل می یابد. نزدیک کلبه آب رود در جریان است. درختانی کلبه را از دید خارج کرده اند. گلهای وحشی زیادی اطراف کلبه رشد کرده اند. به سرش میزند برای یافتن کلبه رد آب را بگیرد. به دریا می رسد. دریا را پیدا کند، می تواند از این جنگل رها شود. گرسنه هم نمی ماند از ماهی های دریا می تواند تغذیه کند. مسیر رود را با دویدن از بر می گیرد. از دور چشمش به چندین زن با بدن هایی نیمه برهنه می افتد. بچه هایی در کنارشان بازی می کنند. چند بچه وسط آب رودخانه در حال بازی کردن هستند. از رود کمی فاصله می گیرد. نگران است زن ها او را ببینند و از این همه تفاوت آشکار شان با یکدیگر او را تهدیدی به حساب بیاورند. همانطور که از پشت سرشان مسیر رود را می پیماید. چشمانش به بچه های بازیگوش است. کاش من هم در بین آنها بودم، بازی می کردم، فارغ از هر دردی، هر گرفتاری، هر مشکلی، خانه ای سر سبز، مردمی گرم و صمیمی در کنار هم، به دور از هر پیشرفت علمی ای شاید دشوار باشد. اما این گرمایی که بین‌شان در جریان است ارزشش را دارد. آب تنی بچه ها، چیزی که عجیب دلش برایش تنگ شده بود. دوست داشت نزدیک برود و در بین شان بازی کند. با آن ها به صحبت بنشیند. اما او به این جا تعلق نداشت باید می رفت. چشمانش را می بست، گوشهایش را می گرفت و به پیش رویش می نگریست. خانواده اش در دور دست ها منتظر برگشت او بودند. به خانواده‌ اش فکر می کند. دلش برای آغوش مادرش تنگ شده است. حرفهای از ته دل پدرش، وقت‌هایی که  او را در آغوش می گرفت و دستش را روی موهای پریشانش می کشید. برای دوستش که بدون او پا در این سفر گذاشته بود. کاش می توانست بیاید آن وقت باهم در این جنگل گذران می کردند. می خندید، حرف می زند، شوخی می کردند. از گذشته ها، از حال، از آینده، از همه چیز و همه کس می گفتند. همه با رفتنش موافق بودند. باید دور می شد از همه، از خانه تا همه ی اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بود را از یاد ببرد. چه روزهایی که بخاطر زنگ زدن های کمتر، احساساتی که کمتر به زبان می آمد ، محبتی که نشانش نمی داد، تماس های بی پاسخ و پیام های نادیده گرفته شده، گریه کرده بود. این جنگل، این سرسبزی شاید زندگی تازه ای برای او به ارمغان بیاورد. دریا از لابه لای درختان خودش را نشان می دهد. دختر با خوشحالی به سمت دریا خیز بر می‌دارد. پاهایش شن های گرم و نرم ساحل را لمس می کند. می چرخد و می خندد. خوشحال است که به آغوش دریا بازگشته است. چند مرد دیشب را در دور دست می بیند. دور جسد بی جان دختری که پیراهنی بر تن دارد، ایستاده اند. نزدیک تر می رود، کسی حضورش را احساس نمی کند. کوچکترین توجهی به او جلب نمی شود. جسد یکی از پاهایش را از دست داده است. جسد زیادی شبیه خودش است. به پشت سرش می نگرد. رد پایی روی شن ها نمی بیند.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *