یک قاچ کتاب _ مثل یک ببر زندگی کن

سلام دوستان

امروز قصد دارم چند بریده از حکایت های کتاب مثل یک ببر زندگی کن اثر پائولو کوئیلو رو براتون بذارم.

بنظرم حرکتی ناشایست هست اگر از مترجم کتاب که برای ترجمه کتاب زحمت کشیدن اسمی نیارم، مترجم کتاب مثل یک ببر زندگی کن اقای موسی نامی و انتشارات پژوهه می باشد.

کتاب مثل یک ببر زندگی کن مجموعه ای از حکایت های متفاوتی است که آقای کوئلیو جمع آوری کرده و یا نوشته اند. جالب است که بدانید، حکایت هایی از گلستان سعدی نیز در این کتاب آورده شده است.

 

حکمت خدا

زاهد پیر به همراه شاگردانش در بالای تپه ایستاده بود که مشاهده کردند عده‌ای راهزن به دهکده حمله و ضمن غارت اموال شروع به کشتار مردم کردند.زاهد پیر با دیدن این منظره کشتار مردم و تلاش آنان برای زنده ماندن فریاد کرد :

_ ای کا‌ش من خدا بودم

شاگردان با شنیدن این کلام تعجب کردند :

_ استاد چرا این خواسته کفرآمیز را بیان می کنید؟

_ استاد شما خدا بودید چه کاری می‌کردید؟

_ استاد یعنی ما معتقدید که خداوند اشتباه می کند؟

زاهد به شاگردانش نگاه کرد و گفت:

_ خواست خداوند همیشه حق است. ولی اگر من خدا بودم، حکمت این حادثه را درک می کردم.

 

 

اهمیت مفید بودن

پسری به همراه پدربزرگش در خیابان قدم می زدند.

در راه به مغازه کفاشی رسیدند و دیدند که مشتری بر سر او فریاد می کشد و اعتراض می کند که کفش هایش اشکال دارد. کفاش با آرامی حرف های تند مشتری را شنید، سپس از او معذرت خواهی کرد و قول داد تا کفش را برای او اصلاح کند.

آنها به راهشان ادامه دادند و برای صرف غذا به رستورانی رفتند.

شاگرد رستوران برای آنکه از میان دو میز بگذرد از مردی که پشت میز کناری آنها نشسته بود، خواهش کرد کمی صندلی اش را به جلو حرکت دهد تا او بتواند رد شود. مشتری با بداخلاقی زیاد به شاگرد رستوران توهین کرد و صندلی خود را حرکت نداد.

پدر بزرگ رو به نوه اش کرد و گفت: « صحنه هایی را که امروز دیدی هیچ وقت فراموش نکن، آن کفاش تمام اعتراض های مشتری اش را پذیرفت در حالی که مردی که در پشت میز کناری مان نشسته حاضر نشد از جایش تکان بخورد.

افرادی که کارهای مفید انجام می دهند از سرزنش و رفتارهای ناشایست دیگران هراسی ندارند. ولی کسانی که کار مفیدی انجام نمی دهند، تصور می کند که افراد مهمی هستند و همواره بی لیاقتی خودشان را در پشت هیاهو و زورگویی شان پنهان می کنند.

 

 

آداب شکار

پیرمرد بهترین شکارچی روباه در منطقه بود. تصمیم گرفته بود شکار را کنار بگذارد کلبه و شکارگاه اش را واگذار کند و بقیه عمر را در جنوب کشور به سر ببرد.

جوانی که تازه به آن منطقه آمده بود به پیرمرد پیشنهاد کرد تا کلبه و شکارگاه را از پیرمرد بخرد مشروط به آنکه پیرمرد هم رموز شکار را به او بیاموزد.

با هم توافق کردند و پیرمرد در عوض مدتی راه رسم شکار روباه را به جوان آموخت و از آنجا رفت. با پولی که به دست آورده بود برای خود خانه خرید و در آن مستقر شد. پس از مدتی تصمیم گرفت برای دیدار از دوستان و شکارگاه سری به آن منطقه بزند.

وقتی به دهکده قدیمی اش رسید به سراغ آن جوان رفت که شکارگاه را از او خریده بود.

_ خب جوان، فصل شکار چگونه بود؟

_خیلی بد، من حتی یک روباه هم شکار نکردم!

_چطور مگر آنچه را به تو آموخته بودم عمل نکردی؟!

جوان با شرمساری گفت :

دروغ نگویم. نه من روش شکار تو را به کار نبردم چون فکر می کردم که آن روش ها قدیمی و بی اثر هستند برای همین سعی کردم از خودم روش جدیدی ابداع کنم ولی اکنون می بینم که تجربه ارزشمند تو را ضایع کرده ام.

 

یاد خدا

حکایتی از گلستان سعدی

پادشاهی پارسایی را دید، گفت : هیچت از ما یاد آید؟!

گفت : بلی، وقتی خدا را فراموش می کنم.

 

 

زندگی پیش از مرگ

شخصی از کنفوسیوس پرسید می توانم نظر شما را در مورد مرگ بپرسم؟

کنفسیوس پاسخ داد : «میتوانی بپرسی، ولی اگر تو هنوز معنای زندگی را درنیافته ای چرا می خواهی راجع به مرگ بدانی؟!

بهتر است اول زندگی را بفهمی.

 

 

بخشش و گذشت

چنین نقل می کنند یکی از سربازان ناپلئون را به اتهام ارتکاب جرمی به اعدام محکوم کرده بودند.

شب بیست پیش از اجرای حکم اعدام مادر سرباز را به نزد ناپلئون رفت و برای پسرش تقاضای بخشش کرد.

ناپلئون گفت : « خانم پسرش ما مستحق بخشش نیست.»

مادر پاسخ داد: « فرمایش شما صحیح است امپراطور. اگر او استحقاق گذشت را داشت که دیگر نمی توانستم فرمان شما را بخشش بنامم. بخشش فرارتر از انتقام یا عدالت است. ناپلئون با شنیدن این سخنان دستور داد حکم اعدام سرباز را به تبعید تغییر دهند.

 

 

چندین حکایت جذاب دیگ رو هم براتون آماده می کنم و می زارم. امیدوارم پندهای این حکایات رو دوست داشته باشید.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *