چتر

با کله و لنگ درهوا مرا در گلدان جلوی در ورودی انداخت. حتی نگذاشت آب روی سر و کولم پایین بریزد. هنوز خیس عرقم از بس دست هایم را باز گذاشته بودم. خسته هستند، دیگر نمی توانم بازشان کنم. اگر تا فردا بیرون نرود حسابی استراحت میکنم. هم وای بوی قهوه اش بلند شد. معلوم امشب هم شب طولانی را سر میکند.

صدای خوردن چیزی روی اپن بلند می شود. هوف بلندی می کند و می گوید : « وای خدا، یادم رفت نون بگیرم»

با کلافگی نزدیکم می شود. دست هایم را به هم چسبانده ام و دعا دعا میکنم دستش به من نخورد. توان باز شدن و گرفتن قطره های باران را ندارم. اما نه دعاهایم نمی گیرد. پالتویش را که تن کرد. لنگ من را گرفت و با حرکتی روی ناف کوچک و حساسم دست هایم را در هوا معلق کرد. چند باری دست هایم را می اندازم اما باز تلاشش را می کند و غلغلکم می دهد. کوتاه بیا نیست مجبورم من کوتاه بیایم و دستانم را سپر موهای پریشانش کنم. بیرون هوای سرد و قطرات باران کوفتگی تنم را بیشتر می کند. نمی دانم این آدم ها چرا انقدر به باران علاقه دارند. برف نرم و سبک است وقتی روی دستانم می نشیند. برق می زنند، هر کدامشان پیراهنی بر تن دارند. چین خوردگی هایشان فرق دارد. با شوق و ذوق آب شدنشان را نگاه می کنم. حیف که عمرشان کم است. گاهی خانوادگی روی سرم می ریزند که البته آن وقت ها حسابی دستانم را می پوشانند. خوب است که دستکش هایم ضد آب است وگرنه کل بدنم را خیس می کردند. دوباره باران به کله ام و دستانم می خورد. باز خوب است که باران می بارد و تگرگ نیست. وای رد تگرگ های وحشی صبح هنوز روی دستکش هایم هست. هر بار که تگرگ به من می زند نگران می شوم که مبادا آخر عمرم سر برسد و دخترک چتر دیگری بخرد. مرا هم گوشه ی خیابان در سطل زباله ای بیندازد.کاش سریع برایم جایگزین پیدا نکند.

در همین افکار بودم که دوباره برگشتم توی گلدان عزیزم که محیط تجمع ما چتر هاست. مدت زیادی است که باهم سر می کنیم. هر کدام از ما صاحبی دارد. دردانه ترین ما چتر گل گلی کوچکی است که متعلق به نوه خانواده است. دیر به دیر می آید، اما وقتی می آید هر از گاهی مهمان اتاق و خاله بازی هایش می شویم. یک روز با نوه کوچولو و خاله (صاحب من) بیرون رفتیم. اوایل نم نم بارون می آمد، اما کم کم شدت گرفت. یهو دیدم تو هوا بین زمین و آسمون پرواز کردم و با شدت روی زمین افتادم. دستم خیلی درد گرفت ولی خداروشکر توانستم دستم را مقداری جمع کنم. وگرنه حتما می شکست. چشمم به وسط خیابون افتاد. خاله کنار نوه زیر باران نشسته بود. کنارشان هم مثل من چتر گل گلی افتاده بود. چهره اش در هم نبود. حدس می زنم او مثل من سقوط دردآوری نداشته است. نوه کوچولو وسط خیابان رفته بود تا گربه ای که مثل موش آبکشیده، خیس شده بود را نجات دهد. یک دستش کمی آسیب دیده بود و لَنگ می زد. نمی توانست تکون بخورد. مدام صدای میو میو کردنش می آمد . اها بیا آمدش ، بله این گربه کوچولو الان یکی از اعضای این خانواده ست. هر ازگاهی پیش ما می آید ، پنجول های پشمی اش را در کمال آرامش روی ما می گذارد یا چنگ می اندازد . خداروشکر لِنگم دراز است و تا الان دستش به دستکش هایم نخورده است ، تا ببینیم چه می شود. عمر ما چتر ها بسی کوتاه است. حیف که خیلی از ماها سعادت زندگی طولانی با صاحبشان را ندارند.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *