برزخ جانداران دریا

چشم باز می کنم.

اتاقم پر است از ماهی های رنگا رنگ که دسته ای در حال گشت و گذار هستند. هر از گاهی چند عروس دریایی بزرگ و سفره ماهی از کنار پنجره رد می شوند. انگار دنیای داستانم و دنیای من در هم آمیخته اند. من می توانم نفس بکشم در این دنیای پر از آب که متعلق به جانداران زیر دریاست. آنها می توانند شنا کنند در این هوای آزاد که متعلق به جانداران خشکی است.

چه شده است نمی دانم؟!

شبیه یک کابوس است یا شاید هم یک رویا…

می خواستم داستان پری دریایی ام را تمام کنم. اما شدت خواب نای نوشتن را از من گرفت. روی تخت دراز کشیدم و در کمترین زمان ممکن خواب مهمان چشم هایم شد. از تخت بلند می شوم. سمت میز مطالعه خیز بر می دارم. دفتر یادداشتم همان جاست. داستان از جایی که رها کرده بودم دست نخورده باقی مانده است. دفترم خیس نشده است. حتی ردی از آب هم روی آن به چشم نمی خورد.

یک دسته ی دیگر ماهی های آبی و ریز از کنارم رد می شوند. از پنجره اتاق به بیرون می روند. بلند می شوم و دنبالشان می افتم. از پنجره چشمم به دنیای جدید پیش رویم می افتد. عروس های دریایی در کل دنیا سرگردان شده اند. خیره کننده تر از آن هستند که بتوانم جلوی دستانم را که به سمتشان دراز شده است بگیرم. دستم یکی از آنها را لمس می کند. نرم و لزج و پر از الکتریسیته است. الکتریسیته در کل وجودم رعشه می اندازد. سر جایم از حال می روم و چشمانم بسته می شود. بعد از چندی چشمانم را می گشایم. ماهی ها نمانده اند رفته اند. کوله بارشان را جمع کرده اند و به دریا خانه ی زیبایشان برگشته اند. عروس های دریایی و سفره ماهی هم رخت بسته اند. دلم برایشان تنگ شده است. کاش می توانستم یک پری باشم و کنار آنها در آب‌های بی کران زندگی کنم. هر کجای این دریاها می رفتم. بدون اینک هیچ شناسنامه و گذرنامه ای داشته باشم. آری یادم هست به آن دریای شیرین نمی توانم قدم بگذارم. شاید آن دریای شیرین برزخ جانداران دریا ها باشد. و هر ماهی ای نتواند به آن باله بگذارد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *