داستان کوتاه _کتاب های مدرسه

همیشه اصرار داشت که هوشش از همه بالاتر است . از همان بچگی روی حرفش پافشاری می کرد . کسی غیر از مادربزرگ به حرفهایش بهایی نمی داد . وقتی مادرش به مادربزرگ می گفت که حرفهای این بچه را جدی نگیرد . مادرربزرگ با نگاهی اندر سفیه می گفت : « بگذار بچه دلش خوش باشد . فکر کند باهوش است بهتر از این است که به او القا شود ،کودنی بیش نیست . »

اما مادرجان هر چیزی حد و حدودی دارد . با این افکار هم بزرگ شود ، همیشه خودش را دست بالا می گیرد و نگاهی از بالا به بقیه می اندازد . حرف کسی هم در کتش نمی رود .

نگران نباش دخترم . به خودت رفته است .

وااا مامان…! من کی اینجوری بودم .

یادت نمیاد . برو به کار و بارت برس دخترم . بگذار با نوه ام خوش باشم .

سالها گذشت . مادربزرگ دختر بچه را با کتاب ها و بازی هایی که ذهنش را تقویت می کرد ، بزرگ کرد . خیلی اوقات او را صدا می زد و در کتابخانه کوچکی که گوشه ی اتاق مادربزرگ بود . می نشستند و شطرنج بازی می کردند. دختر بچه حالا نوجوانی خوش سیما شده بود . ساعت های بیکاری اش کتابی دست می گرفت و غرق در داستان ها می شد . مادرش دلواپس او بود . مدام زیر لب غر می زد . از اینکه دخترش دوستی نداشت کلافه می شد . دخترش را بچه ای گوشه گیر و خجالتی می دید که قطعا در آینده ضربه مهلکی از این گوشه نشینی می خورد . کتابهای کنار دست دختر بچه و عینک گرد بزرگی که به چشم هایش می زد . طوری نشان می داد که قطعا دختر باهوش و زبر و زرنگی است. دختر نوجوان عجیبی که هیچ کس نمی توانست با او کنار بیاید . وقتی کنار دوستانش می نشست از سرعت نور و کهکشان ها حرف می زد . گاهی از انسان های اولیه و اسم های علمی شان می گفت . از عصر یخبندان ، عصر انقلاب صنعتی ، شاعر ها ، هنرمندها ، دانشمندان و….. این لیست های او هیچوقت تمامی نداشت . اوایل دوست هایش اعتراض می کردند . که دست از حرف زدن در مورد چیزهای عجیب و غریب بردارد . اما او از بحث هایش کوتاه نمی آمد . از هر حیطه ای حرف می زد. البته حرف های دختر بچه ها را جا می انداخت . برایش مسخره بود با عروسک ها بنشینند و بازی کنند . یا اینکه وانمود کند گرگی است و دنبال بچه های دیگر بیفتد و پیدایشان کند . ترجیح می داد با هری پاتر همراه شود و جادو را لمس کند . دختر بچه در کتابها غرق شده بود . هیچ طوری نمی توانستند او را از کتاب ها دور کنند . مادرش او را به سینما ، پارک ، مجالس دختر بچه ها و جشن هایشان می برد . خوش می گذشت اما به محض اینکه پایش به خانه می رسید . بدو تمام پله ها را یکی می کرد و به اتاق مادربزرگ می رفت . کنار پنچره روی صندلی راک مادربزرگ می نشست . کتابش را از همانجایی که مانده بود می خواند . یک روز عصر معلم با مادرش تماس می گیرد. بعد از گفت و گوی طولانی که بین معلم و مادر شکل می گیرد . مادر شبیه یک لبو قرمز می شود . صورتش داغ می شود . به اتاق مادر بزرگ می رود . کتابها را بدون دیدن اصرار و خواهش های دخترش در چندین جعبه مقوایی می گذارد . در این بین که مادر در حال جمع کردن یکی یکی کتابهاست . یک کتاب با جلد چرمی بنفش از بالای قفسه کتابها می لغزد . کتاب لا به لای قفسه و دیوار می افتد . دختر بچه که افتادن کتاب را شانس می بیند . تکان نمی خورد . حرفی هم نمی زند . نگران است که مبادا مادرش چشمش به کتاب بیفتد . آن را بردارد و با بقیه کتاب ها به انبار ببرد و اسیر سازد . خودش را به گریه می زند . روی تخت مادر بزرگ ولو می شود . درحالی که دستهایش را بالش کرده است . جلوی چشمانش را گرفته و صدای گریه در می آورد . مادرش کوچکترین اهمیتی به او نمی دهد . همچنان زیر لب از اینکه درس هایش را پشت گوش انداخته است . از او گله و شکایت می کند . جعبه ها را یکی یکی پشت در اتاق می گذارد . به عنوان آخرین نصیحت به او می گوید : « ببین دخترم …. مارینا جان … من نمی خوام مانعی بین تو و کتاب خوندنت بشم . من مانع نیستم . تو خودت با این کارهات ، بزرگترین مانع بین درس خواندن و کتاب خواندنت شدی . من برام سواله درسهات هم که کتاب هستند . چرا سمت کتابهای درسیت نمیری؟! …. بارها و بارها بهت گفتم باید روی درسهات تمرکز کنی . اما تمام فکر و ذکرت کتابها شده …. هر موقع نمره هات بهتر شد . هر بار که نمره خوبی گرفتی …من هم میزارم بری انبار و یک کتاب به انتخاب خودت برداری و بخونی . به اینم فکر نکنی که میتونی از کتابخونه مدرسه کتاب بگیری . باهاشون صحبت کردم و نمی تونن دیگه بهت کتاب بدن . امیدوارم خوب با حرفهام کنار بیای .»

کنار تخت می نشیند . روی موهای قهوه ای و بلند مارینا دستی می کشد . بوسه ای بر کله ی گردش می زند .بدون اینکه کلمه دیگری بگوید از اتاق خارج می شود . در را هم محکم می بندد . مارینا با بسته شدن صدای در بلند می شود . اشکهای مصنوعی اش که حالا شبیه اشک های واقعی شده بود را با آستین پیراهنش پاک می کند . بدو سمت در می رود و در را باز می کند . مادرش یک جعبه از کتا ب ها در دستش روی پله ها ایستاده است . مارینا در حالی که بین در ایستاده و با دستانش در اتاق و گوشه ی دیوار را گرفته است می گوید : « من برای شام نمیام پایین مامان خانوم .» مادرش با بی اعتنایی می گوید : « هر جور مایلی مارینا خانوم .» مارینا که زیر چشمی نگاهش به جعبه های کنار در اتاق است . در این فکر است که چند تایی را دزدکی بردارد . مادرش رشته افکار دزدی او را پاره می کند و می گوید : « فکرش را هم نکن . همه شان را شمرده ام . کار را سخت تر از این نکن مارینا !» مارینا لبهایش را به هم می فشارد . طوری که یک خط راست جای لبهایش را می گیرد . بعد محکم در را می بندد . گوشش را به در می چسباند . صدای قدم های مادرش دور تر و دورتر می شود . سریع دست به کار می شود . کتاب پشت قفسه را بر میدارد . آن را زیر پیراهنش قایم می کند . در اتاق را آرام باز می کند . خبری از مادرش نشده است . خیلی سریع از اتاق مادر بزرگ به اتاق خودش پناه می برد . در اتاق را پشت سرش قفل می کند . چند نفس عمیق می کشد . خنده ای از پیروزی روی لب هایش می نشیند . همانجا به در اتاق تکیه می دهد . پنجره رو به در اتاقش خبر از تاریک شدن هوا می دهد . مادر بزرگ هر روز همین حوالی بر می گردد . این بار از اینکه مادر بزرگ بتواند پادر میانی کند و مادرش را منصرف کند خبری نیست. سری قبل که همین اتفاق ها افتاده بود . مارینا به مادر بزرگ قول داده بود که تمام تلاشش را برای خواندن آن کتاب های حوصله سر بر بکند . فکر اینکه مادر بزرگ هم دیگر پشتش نیست . خنده پیروز مندانه اش را محو می کند . ترجیح می دهد خودش را به بی خیالی بزند . کتاب را از زیر پیراهن بیرون می آورد . دستی روی جلدش می کشد . سفت آن را می چسبد . بویش می کند و چند باری محکم بوسش می کند . کم کم خنده روی لبهایش ظاهر می شود . بلند می شود . سمت پنجره می رود . پرده ها را می کشد . پشت میز مطالعه اش می نشیند . چراغ مطالعه را روشن می کند . کتاب را جلو رویش می گذارد . صفحه ها را یکی یکی رد میکند . به قدری جذب کتاب شده است . که زمان از دستش در می ورد . به ساعت که نگاه می کند از نصفه شب گذشته است . عجیب است اینبار مادربزرگ هم برای شام خوردن نیامد و صدایش نکرد . با خودش می گوید پس بدجور دلشان شکسته است . آرام قفل در را باز می کند . توی راهروی کوچک خانه سری می چرخاند . همه جا تاریک است . این تاریکی خبر از خواب مادر و مادربزرگ می دهد . کتاب را بر می دارد . زیر تشک تختش قایم می کند . در ذهنش می گوید قطعا اگر مادر بخواهد دنبال کتابی بگردد . اولین جا زیر تخت است . اما فکر نمی کنم این نصفه شب حوصله جر و بحث و دعوا داشته باشد . قطعا اگر تمایلی به ادامه جنگ داشت تا الان چند بار دیگر هم آمده بود . پله ها را آرام و بی سر و صدا پشت سر می گذارد . به آشپزخانه می رسد . از پنجره آشپزخانه ماه دیده می شود . پنجره را باز میکند . باد ملایمی به صورتش می خورد . آسمان با ماه کامل و ستاره ها به قدری خیره کننده است . که برای مدت کوتاهی همانجا می ماند . شکمش میکروفون را بدست می گیرد و آوازی از نشانه اعتراض سر می دهد . سمت یخچال می رود . یک لیوان شیر می ریزد . جعبه کیک را هم بر می دارد . به اتاق بر می گردد . قبل از اینکه دوباره پشت میز مطالعه بنشیند و کتاب را در دستش بگیرد . یادداشت کوچکی می نویسد . آن را به در یخچال می چسباند . تا این ساعت نخوابیده است و ادامه ی کتاب چنان او را مجذوب خود کرده است . که تمایلی به خواب ندارد . چشمهایش هم اعتراضی ندارند و تا به الان اعلام خواب نکرده اند. در یادداشت نوشته است که سرش درد می کند و نمی خواهد به مدرسه برود . این کار پیشه ی هر بار بعد از دعوا بود . بی توجهی شبی که طی شده بود . اینگونه می نمود که مادرش با نرفتنش مخالفتی نکند . نزدیک های صبح است . کتاب به پایان می رسد . انتهای کتاب نقشه ای ترسیم شده است . نقشه مسیر رفتن به کلبه ای جادویی را نشان می دهد . مارینا به سرش می زند . بهترین راه برای فرار همین است ، باید برود . کوله ی مدرسه اش را بر میدارد . یک چراغ قوه چند دفترچه و مداد و خودکار ، جعبه ی کیک را درونش جا می دهد . کوله را روی شانه هایش می اندازد . آرام به راهرو خیره می شود . کسی نیست . در اتاق را قفل می کند . از پله ها پایین می رود . از در خانه خارج می شود و مسیر رسم شده کتاب را دنبال می کند . قبل از اینکه زیاد دور شود . هوا روشن شده است . خیالش راحت است . روشنی هوا جای ترسی باقی نمی گذارد . به جنگل می رسد . کوله اش را دو دستی می چسبد . مسیر را از روی کتاب دنبال می کند . کلبه ای پیدا نمی کند . اما یک تونل تاریک را می بیند . که دود سیاهی از آن بیرون می زند . به قصد کمک داخل تونل می رود . نگران است که مبادا جایی آتش گرفته باشد و جان حیوانی در خطر باشد . مسیر تونل اوایل تنگ و تاریک است . زیر پایش گل آلود است . درون تونل صدای باد و بوی بدی پخش شده است . هر از گاهی صدای خش خشی هم گوشش را تیز می کند . چند دقیقه پیاده می رود . مسیر جلوی رویش روشن می شود . دیگر خبری از گل و آب نیست . اما رد پاهای گل آلودی روی زمین به چشم می خورد . ترس در دلش رخنه می کند . نیروی درونی اش برای رسیدن به کلبه کتاب چنان قوی است که او را از برگشتن منصرف می کند . به دلش هم می افتد تا الان مادرش مچش را گرفته است . لابد فهمیده است که مارینا فرار کرده است . چشم هایش را می بندد . راهی به ذهنش نمی رسد . نمی تواند صداهای مغزش را قطع کند . با تمام سرعت به انتهای تونل می دود . پایش به چیزی گیر میکند و با کله به زمین می خورد . چشم باز می کند . در کلبه ای دراز کشیده است . کلبه پر از گل های متفاوت است . بعضی از ان ها خشک شده اند . بعضی هم تازه چیده شده اند . چند لاشه حیوان روی دیوار به چشم می خورد . یک کوره پر از تکه های چوب با یک منقل رویش توجه اش را جلب می کند . دود سیاهی از آن بلند می شود . به نظر می رسد گیاهی در حال سوختن است . مردی کنار منقل و کوره آتش است . بدون اینکه برگردد .

می گوید : « بیدار شدی مارینا »

مارینا با چشم های گشاد شده می گوید : « شما من رو می شناسید ؟! »

آه مارینا …دخترم … مگه تو کتاب من رو نخوندی ؟! بهم نگو که اتفاقی این کتاب رو دیدی و کاملا هم اتفاقی تصمیم گرفتی این نقشه رو دنبال کنی .

این کتاب مال شماست ؟!

البته ماله منه برای تو گذاشته بودم .

برای من ؟!

مارینا جان من باباتم

بابا؟!

اره دخترم مامانت بهت نگفته ؟!

نه بهم گفته بود تو جای خیلی دوری رفتی و دیگه قرار نیست برگردی …

اره عزیزم من رفتم و نمی خواستم برگردم . میدونی مارینا همه فکر می کردن من دیوونه هستم . چون کتابهای زیادی می خوندم . البته نه هر کتابی مارینا … من کتابهای دارویی می خوندم . گیاه ها رو جمع می کردم و باهاشون دارو درست می کردم . همه من رو متهم می کردند که دیوونه شدم و می خوام بقیه و حتی تو و مامانت رو بکشم . خیلی مادرت رو اذیت می کردند . یک شب تصمیم گرفتم بزارم وبرم. بعدشم از خانه زدم بیرون و دیگه برنگشتم . البته اگر اون یکباری که کتاب رو دزدکی آوردم تو خونه گذاشتم رو نادیده بگیریم . فکر می کردم شاید اینطوری زندگی آروم تری داشته باشین .

اگر راست میگی و تو بابای من هستی . بیا بریم خونه من و مامان خیلی دلمون برات تنگ شده بود .

مارینا دست در دست پدرش به خانه بر می گردد . مادرش با دیدن آن دو در کنار هم جا می خورد . شکه می شود . همانجا از حال می ورد . به هوش می آید روی تختش است . همسرش کنارش نشسته است . مارینا بوسه ای بر پیشانی مادرش می زند و می گوید : « مامان من می خوام از این به بعد بیشتر درس بخونم . میدونی مامان میخوام یک روز مثل بابام دارو درست کنم . » مادرش چشم غره ای به مارینا می رود. بعد هم چشم هایش را می چرخاند و می گوید :« همین مانده که تو را هم از دست بدهم . »

نه مامان من می خوام درس هاش رو بخونم . کتاب هاش رو بخونم .

خب پدرت هم همین کار ها رو انجام داد دخترم .

نه مامان ، بابا کتابهایی رو خوند که توی مدرسه نمی خوندن برای همین بهش میگفتن دیوونه ست . من می خوام کتابهای دارویی مدرسه رو بخونم . میخوام بزرگتر که شدم . یک داروساز بشم مامان . نظرت چیه ؟!

مادرش نگران دستی روی سرش می گذارد و می گوید :« خدا به خیر کند دخترم . » نگاه خیره کننده ای به همسرش که آن طرفش نشسته است می اندازد و می گوید : « چند سال می گذرد ؟! …. دلم برایت تنگ شده بود.»

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *