چرا می نویسم و چرا می خوانم؟!

 

استیون کینگ می گوید :

 «اگر می خواهید نویسنده شوید، باید دو کار را بیشتر از هر کار دیگری انجام دهید: زیاد بخوانید و زیاد بنویسید.» 

 

اما اجازه دهید سوالی را مطرح کنم و پاسخ به سوال را شرح دهم.

چرا می خوانم و چرا می نویسم؟! 

 «می خوانم تا به کما بروم، به خوابی ابدی گویی که نیستم و نبوده ام …. 

 می نویسم تا زندگی در کما را شیرین تر به تصویر بکشم.» 

اجازه دهید کمی بیشتر راجع به جوابم بگویم :

«می گویند اولین قدم برای نوشتن پاسخ به سوال چرا می نویسم است. تا به امروز چندین پاسخ کوتاه برای این سوال داشتم. اما از صبح که چشم هایم را باز کرده ام، پی بردم که تمام دیشب این سوال برایم لالایی خواند. صبح هم با بوسه ای مهربانانه بر پیشانی ام بیدارم کرد. تلاشش برای رسیدن به جواب قانع کننده برایم قابل ستایش است. این لجبازی در رسیدن به پاسخ سوال مثل بچه ای است که، تا خوراکی مورد علاقه اش را بدست نیاورد، ول کن دامن یا پاچه ی شلوارتان نمی شود.

تا به حال برایتان پیش آمده است که دوست داشته باشید، حتی برای چند لحظه ی کوتاه هم که شده در این دنیا نباشید؟!

غیب شوید…

نامرئی شوید…

بر اثر ضربه ای سخت به کمایی طولانی بروید…

به خوابی عمیق و چند ساله….

یا خلاصه بگویم از روی این کره خاکی محو شوید…؟!

 

برای شما دوستان که نمیدانم اما من بارها آرزوی این خواب طولانی را داشته ام. تصور اینکه مدتی نباشم و بیخیال این روزمرگی ها شوم برایم لذتی عجیب دارد. دوست دارم روحی آزاد و رها شوم؛ گدای گشنه ای شوم که کلبه اش، مخفی شدن در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک است. ثروتمندی شوم که حساب کتاب ثروتش از دستش در رفته است. به زندگی های متفاوت سرک بکشم. دست و پنجه نرم کردن با مشکلات را، مرگ های دردناک و مرگ های لذت بخش با کمال آمادگی را، سختی چشم انتظاری و دور ماندن از عزیزی، سختی ظاهر شدن بدبختی از آسمان ها را به روشهای متفاوت ببینم. شور و شوق روزهای اول عاشقی را، روز پراسترس و شیرین ازدواج را، روز تولد فرزندی که چندین ماه انتظارش را داشته اند، ببینم. می خواهم نباشم و همه جا باشم. تناقض جالبی است نه؟!

تناقض شیرینی که تارو پود وجودم شده است.»

بله دوستان؛

من می نویسم، من می خوانم…

تا بارها و بارها زندگی کنم. در جسم های متفاوت زنده شوم، بچگی کنم، جوانی کنم و در یک نگاه عاشق شوم. با مشکلات دست و پنجه نرم کنم و بارها آرزوی مرگ کنم. اما اقدامی صورت نگیرد و با لجبازی تمام زندگی را ادامه دهم. بارها تا دم در خانه ی تاریک و سرد مرگ بروم و پا پس بکشم. یک پیر چروکیده با کله ای کچل، دستانی لرزان و چشم هایی کم سو شوم. هزار و یک نوع مرگ مختلف را ملاقات کنم. دست در دستانش بگذارم و مسیر رها شدن از زندگی و به پیشواز مرگ رفتن را بپیمایم.

هر بار که کتاب جدیدی می خوانم یا داستان جدیدی می نویسم، از نو زنده می شوم و زندگی می کنم. هر بار یک جای قصه کارم لنگ می افتد و به زمین و زمان ناسزا می گویم. هر بار یک جای قصه از شادی بال در می آورم و پرواز میکنم. هر بار یک جایی دکمه توقف عمرم را عزرائیل می فشارد و خودش را نشانم می دهد و با هم سوار ماشینی به مقصد بعد از مرگ می شویم.

بعد از این همه پرحرفی اجازه دهید این را هم بگویم، میدانید کدام قسمت نوشتن را خیلی دوست دارم؟!

اینکه هر طور بخواهم می توانم زندگی را رسم کنم.

اینکه می توانم کوچکترین و ناچیز ترین اتفاقات زندگی را زیبا و به یاد ماندنی تراش دهم.

اینکه تخیلاتم، ادراکم، احساساتم، ذهنم، وجودم را هر کجا دوست داشته باشم می توانم بگذارم.

اینکه محدودیتی ندارم…

من می نویسم تا از مرز محدودیت ها با کمال پررویی رد شوم.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *