آقای پ عصبانی

 

من : «به نوشت افزاری زنگ زدی خانم الف؟!» 

همکار: «نه اصلا یادم نبود، خوب شد گفتی هاا… صبر کن زنگ بزنم.» 

گوشی تلفن را بر می دارد و شماره را که از بر است می گیرد. بعد از چند بوق مردی با صدایی زمخت و عصبانی گوشی تلفن را بر می دارد.

همکار : «سلام آقای پ خوب هستید خانم الف هستم از شرکت ب تماس میگیرم، یک سفارش داشتیم قرار بود بفرستید، خواستم بدونم ارسال کردید؟!» 

آقای پ : «علیک

خیر خانم چه خبره مگه فقط شما مشتری هستید؟!

کلی کار سرمون ریخته، باشه اونم می‌فرستیم.» 

همکار : «بله می دونم درست می گید فقط اینک اگر امکانش هست چند تا وسیله دیگ اضافه کنیم؟! .» 

آقای پ : «خیر خانم امکانش نیست اول بشینید خوب فکراتونو بکنید بعد تماس بگیرید.» 

همکار: «این تصمیم نهایی ماست میشه این چند قلم هم اضافه کنید؟! .»

آقای پ: «خیر فکراتونو بکنید، بعد دوباره زنگ بزنید.» 

در یک حرکت کاملا بی ادبانه گوشی تلفن را قطع می کند. همکار در کمال تعجب از لحن بیان آقای پ و بی ادبی اش شکه شده است. من که شاهد ماجرا بودم دست به کار می شوم و شماره را دوباره می گیرم.لحنی عصبانی و تقریبا حق به جانب به خودم گرفته ام که اجازه ندهم بیشتر از این بی احترامی شکل بگیرد.

من : «الو؟ »

آقای پ : «الو بله بفرمایید؟! » 

من : «اقای پ ؟!»

آقای پ : «بله خودم هستم.» 

من : «من از شرکت ب زنگ زدم، امین پور هستم حسابدار ارشدشون در رابطه با سفارشی که داشتیم چند نکته می خواستم خدمتتون بگم.» 

آقای پ : «بله خانم امین پور جان، بفرمایید.» 

من : «همکارم تماس گرفتن گویا قبول نکردید چند قلم دیگر اضافه کنید؟!» 

آقای پ : «بله دستم بند بود، شرمنده ببخشید، الان بگین حتما اضافه میکنم.» 

من : «ممنون میشم، پس این چند قلم رو هم به این تعداد روی سفارش بزارید…» 

آقای پ : «الساعه، چشم حتما همین الان انجام میشه خانم امین پور جان. »

من : «تشکر …

در رابطه با مبلغ، مابه التفاوت رو محاسبه کردید تماس بگیرید تقدیم تون میشه» 

آقای پ : «نه مشکلی نیست زحمتتون میشه» 

من: «زحمتی نیست، لطف کنید سفارش ها رو هم همین امروز تا ساعت پنج ارسال کنید، چون بعد از این ساعت، تایم کاری ما تموم میشه و کسی نیست بسته رو تحویل بگیره» 

آقای پ : «بله خانم امین پور جان حتما همین الان یک پیک میگیرم میفرستم» 

من : «امیدوارم چون خارج از این تایم باشه ما هزینه پیک دوباره رو بر عهده نمی گیریم» 

آقای پ : «نه نگران نباشید، همین الان می گیرم، دم در مغازه هست، آدرستون همون سعادت آباد….. بود دیگ؟ » 

من: «بله، ممنون…. منتظر تماستون هستم. لطف کنید در رابطه با بقیه کارها با همکارم خانم الف تماس بگیرید.» 

اقای پ : «بله حتما خانم امین پور جان» 

من: «تشکر خدانگهدار» 

آقای پ : «خدانگهدارتون خانم امین پور جان» 

 

همکارم که کنار دستم و تمام مکالمات را شنیده بود در کمال تعجب از این تغییر یهویی چشم هایش از حدقه بیرون آمده بود و با قطع شدن تلفن دوتایمان از خنده غش کردیم.

یادآور شد، روز اول که به بازار رفته بود آقای پ با همین لحن زیباو متشخصانه با او هم حرف زده بود.

یک ضرب المثل داریم که میگه خرت که از پل گذشت مارو فراموش کردی…. بله قضیه همینجوری بود خانم الف رو به کل یادشون رفته بود. اما خب با این تماس من ظاهرا دوباره با خانم الف دوستانه برخورد کردند و جان های چسبیده به اخر فامیلی ها گویای جمع کردن گند کاریشان بود، یا شاید هم از کردار خودشان پشيمان شده بودند!! ….

کسی چه می داند دلیل عصبانیت اول صبح ایشان که روی خانم الف تخلیه شد چه بود!! ……….

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *